اسكندر بيگ تركمان

301

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

را مصحوب او گردانيده از او جدا نسازند نواب جهانبانى ملتمس او مبذول داشته بىنظير را به او مسلم داشتند و چون اين مقدمات بسعى عليقلى بيك فتح اغلى بوقوع پيوست نواب جهانبانى او را مورد تربيت گردانيده برتبهء ايالت و خانى دار السلطنهء تبريز سرافراز ساختند و محسود جميع امراء و اركان دولت گشت هر چند تربيت او مكروه خاطر امراء عظام بود اما مجال آن نداشتند كه باظهار ما فى الضمير زبان توانند گشود همگى بمشار اليه توسل جسته ابواب ملايمت و دوستى فتوح ميداشتند . چون اسمعيل قليخان لقب يولداشى داشت نواب جهانبانى على قليخانرا برادر خوانده لقب ارجمند قرداشى يافت و محمدى سارو سولاغ كه مدبر امور و صاحب اسرار خفيه شده بود به سمت سرداشى موسوم گرديد طايفهء استاجلو كه در زواياء خمول خزيده بودند سر از جيب وجود برآورده مورد عنايات و التفات شدند و جمعى كثير از آن طايفه در دار السلطنهء تبريز جمع آمده ملازمت عليقلى خان را سرمايهء عزت و اعتبار خود دانسته ميرزادگان معتبر استاجلو غاشيهء بندگى او بر دوش گرفتند پسران و برادران و اتباع امير خان از توجه و التفات نواب جهانبانى مأيوس گشته طايفهء استاجلو را كه مخالف ايشان بودند در كمال اعتبار يافته جز مذلت و خوارى امرى ديگر ملاحظه نمينمودند هر يك از گوشهء بيرون رفتند و روى توجه بعراق آوردند . چون اين اخبار در كاشان بمحمد خان تركمان رسيد در بحر تحير غوطه خورده بفكر كار خود افتاد صبيه امير خان در حبالهء نكاح وليخان تكلو بود برادران و اولاد و اقوام امير خان بتدريج بهمدان رفته نزد او جمع شدند محمد خان در مقام فتنه انگيزى درآمده از كاشان بهمدان رفته با وليخان ملاقات نمود و او را بسخنان دلفريب از جادهء اخلاص منحرف ساخته اراده نمود كه كل طايفهء تركمان و تكلو جمعيت نموده بتبريز آيند و از معاندان امير خان انتقام كشند و عليقلى خان فتح اغلى [ 220 ] و محمدى سارو سولاغ را ار خدمت نواب جهانبانى اخراج نموده طايفهء استاجلو را مغضوب گردانند اين اخبار كه به تبريز رسيد باعث آن شد كه وجود امير خان از لوحهء هستى سترده شود كس بقلعهء قهقهه فرستادند تا امير خان را از ميان برداشت و خبر قتل او در عراق شيوع يافت وليخان باغواى محمد خان طالب خون امير خان گشت و مسيب خانرا نيز با خود متفق ساختند و ابواب خلاف و نزاع گشودند و چون نواب جهانبانى درين هنگام فى الجمله نشو و نمائى كرده متكفل امور دولت و پادشاهى شده نيك و بد آن را به خود منسوب ساخته بود تاب حركات ناملايم ايشانرا نياورده با عليقلى خان و دولتخواهان كه در ركاب نصرت انتساب جمع بودند آثار اقتدار بظهور ميآوردند و در وقتى كه محمد خان آغاز فتنه كرده بهمدان رفت و با طايفهء تكلو عهد و پيمان مجدد بميان آورده و خيالات فاسد بكاخ دماغ راه دادند امراء استاجلو و شاملو صلاح در آن ديدند كه ولايت كاشانرا از دست او بيرون آرند كه موجب برهمزدگى احوال او گردد . مقرر شد كه شاهويردى خليفهء شاملو كه در نظر ميبود بكاشان رفته آن بلده را متصرف شود يوسف بيك ولد محمد خان كه منصب دواتدارى ديوان اعلى داشت و در كاشان جانشين پدر بود بقلعه رفت و همه روزه بين الجانبين جنگ و جدال بود يوسف بيك درين ميانه بقتل رسيد . محمد خان ازين خبر بىآرام گشته بيكبارگى پرده از روى كار او برداشته وليجان خان پسرش را بدفع آن حادثه بكاشان فرستاده شاهويردى خليفه ارك را نتوانست بدست آورد آخر الامر